غنی؛ یک تکنوکرات جهان دیده و تحصیل کرده

اشرف غنی احمدزی زاده 1328 در ولایت لوگر افغانستان، از جمله کسانی بود که بیشتر عمر خود را در متجددترین کشورهای جهان سپری کرد. برخلاف گفته بسیاری که وی را به “سگ شویی” متهم می کنند؛ او اکثر عمر خود را صرف تحصیل و تدریس و کار در مهم ترین ادارات جهان سپری کرده بود.

وی در رشته علوم سیاسی لیسانس و ماستری اش را از “امریکن یونیورستی” بیروت – پایتخت لبنان – کسب کرد و در سال 1356 خورشیدی، به دنبال به دست آوردن یک بورسیه تحصیلی، ماستری دوم خود را در رشته روابط بین الملل از دانشگاه کلمبیای نیویارکِ امریکا کسب کرد. او سپس از همین دانشگاه، مدرک دکترا – پی اچ دی خویش را در رشته “انسان شناسی فرهنگی” دریافت نمود. او رساله “پی اچ دی” خود را زیرنام “تولید و تسلط: افغانستان 1747 تا 1901 میلادی” نوشت. غنی همچنین دو دکترای افتخاری از دانشگاه “سکرانتن” امریکا(سال 2007) و دانشگاه “گیلف” کانادا (سال 2008) دریافت کرده است.

او هشت سال استاد دانشگاه در “برکلی” کالیفرنیا و دانشگاه “جانز هاپکینز” ایالات متحده بود و از سال 1991 به عنوان “مشاور ابعاد انسانی برنامه های اقتصادی” در بانک جهانی به فعالیت پرداخت.

غنی در دسمبر 2001 پس از دهها سال دوری از افغانستان، دوباره به کابل برگشت و حضور وی در این کشور، با کسب جایگاه مشاوریت ارشد حامد کرزی (فبروری 2002) رییس جمهور وقت افغانستان، دایمی شد.

او سپس در حکومت کرزی وزیر مالیه شد؛ بعد ریاست اداره هماهنگ کننده کمک های خارجی به افغانستان را به عهده گرفت و در سال 2004 در دانشگاه کابل به عنوان رییس آغاز به فعالیت نمود. او در سال 1388 با کسب تنها 3 درصد آرا از کرزی، عبدالله و بشر دوست عقب ماند و در این رقابت، جایگاه چهارم را به دست آورد. کرزی، اشرف غنی را دوباره به کار گرفت و وی در سال 2010 مسوول برنامه انتقال مسوولیت امنیتی از نیروهای خارجی به نیروهای افغانستان بود.

در سال 2014 وی دوباره وارد مبارزات انتخاباتی شد و این بار با نبود هیچ حریف قابل توجهی از ایل و تبار خودش، وارد کارزارهای انتخاباتی شد و به رغم تمامیِ اما و اگرهای موجود و در یک کش و قوس سیاسی بسیار پیچیده و بحران فزا، با پیشنهاد جان کری – وزیر خارجه وقت ایالات متحده – رییس جمهور افغانستان شد. اینکه وی چگونه و با کدام مشروعیت موفق به کسب این جایگاه گردید؛ نگاشته های زیادی در این زمینه وجود دارد که مخاطب می تواند به آن مراجعه کند و خود قاضی این رویداد باشد.

 

چرا داکترغنی، اشرف غنی احمدزی شد؟!

اینجا افغانستان است. کشوری سنتی که باورهای آن، تاکنون کمر بسیاری از تجددگرایان را شکسته است. در برابر هر اصلاحی که در این سرزمین کلید خورده؛ همیشه یک انقلاب به ظاهر عقیدتی وجود داشته که این روند امیدوارکننده را به گِل نشانده است. از رستاخیز اصلاحی امانی اگر شروع کنیم؛ شخصی به نام “حبیب الله کلکانی” با حمایت قاطع “حَضَرات مجددی” با عنوان “خادم دین رسول الله” این حرکت را سرکوب کرد. در دهه های اخیر هم، رویاهای ظاهرشاه و داوود خان و رژیم کمونیستی دهه پنجاه و شصت خورشیدی، توسط گروهک های پراکنده ای زیرنام “مجاهدین” به نابودی کشیده شد و روند رو به رشد، اما کُندِ پیشرفت افغانستان را با چالش مواجه کرد.

غنی کارشناس امور “انسان شناسی فرهنگی” است. او هیچ ویژگی فردی ای که وی را به ایل و تبار کوچ نشینش وصل کند ندارد. او نه خودش و نه حتا پدرش هم این فرهنگ را تجربه نکرده است. او فقط یک تکنوکرات تئوری مدار است که صرفا می تواند مبانی دروس یاد گرفته اش را در صنف های دانشگاه بیان کند. اما رسیدن به مقام ریاست جمهوری که بنا به باور بسیاری؛ در افغانستان به طور قطع سفارشی و از پیش تعیین شده انجام می گیرد و عملا نقش رای مردم در آن چندان برجسته نیست؛ وی را از یک تئوریسین فهیم، به یک عملگرای ضعیف تبدیل کرد.

رمز موفقیت غنی در این بود که خوب درک کرد، افغانستان همانطور که در یک سده گذشته امان الله و تابعین خود را به قعر نابودی کشاند؛ این رویداد را دوباره تکرار خواهد کرد. پس او دیگر یک روشنفکر تحصیل کرده نبود. او با بهره مندی از شرایط این کشور و شناخت مردمِ مومن به عقاید متحجرانه ی چند صد سال پیش، بسیار ساده، دریشی و نیکتایی استادی دانشگاه را از تن بیرون کرد و پیراهن تنبان و دستار و تسبیح اجدادی اش را به بر نموده و شاید برای اولین بار، ریشی که به صورتش نمای چندان خوبی هم نداشت را بر چهره اش منقوش نمود.

او حالا همرنگ جماعتی شده بود که به جای علاقه به پیشرفت و مدنیت و عبور از قرن 17 میلادی، هنوز بر استیلای قومی و پان نژادیسم تاکید می کرد. غنی دیگر نه نیازی به “متفکر دوم جهان” بودن داشت و نه به سرمایه های علمی خود متکی بود. او حالا یک قوم گرای متعصب بود که با استفاده از لهجه و حنجره ضعیفی که از نیاکانش به ارث برده بود؛ هواداران بادیه نشین خود را به وجد می آورد.

 

او برای تحکیم جایگاه خود، مجبور بود مصارف بالایی را صرف این پروسه کند و با استفاده از منابعی که به لطف کمک های سرشار جامعه بین المللی، با ارایه پروپوزل های واهی و بدون نظارت، سهم افغانستان می شد؛ این هزینه ها را تامین می کرد. بذل و بخشش آقای غنی در توزیع زمین، اعطای مقام های ولایتی، نظامی و سیاسی در سطوح مختلف، اضافه کردن چندین وزارت و اداره موازی و خرج بودجه هایی که نه “سَرَکش معلوم بود و نه دَرَکش”، خریدن چهره های مهم و از هم پاشاندن جریان های بزرگ سیاسی که دهها سال کم و بیش منجسم بودند، آزاد کردن صدها طالب مسلح و به بند کشیدن دهها نیروی خودجوش مردمی که بر ضد تروریستان می جنگیدند و … تنها گوشه ای از ابتکارات این متنفکر بزرگ بود که با درک نبض افغانی اعمال نمود.

فساد گسترده در قلب اقتصاد افغانستان یعنی “اداره تدارکات ملی” که تمام خروج و حصول دولت، زیر نظارت و کنترل این نهاد قرار دارد؛ بخش واضح فرهنگ سیاست قبیله ای – افغانی آقای غنی به شمار می رود.

غنی سهم واضح ما از آنچه بودیم و هستیم و خواهیم بود است. غنی از سوی بسیاری از روشنفکران رای گرفت تا تغییر ایجاد کند؛ غافل از اینکه استاد تازه او “حامد کرزی”، آنچه در این دیار به کارش می آمد را به او آموخته بود. به راستی که باید پذیرفت؛ غنی! محصول مغزهای پوچ و تعصبات تباری ماست. ما باید او را بپذیریم؛ چون آنچه وی در غرب آموخته است؛ به کار من و تو و این سرزمین نمی آید.

افغانستان اگر استعداد پذیرایی از دانش و فهمیدگی غنی را می داشت؛ نزدیک به یک قرن پیش، (1929) جای شاه امان اللهِ متجدد را که تمام سلطنت خود را فدای پیشرفت و ترقی افغانستان نمود؛ با “بچه ی سقا” عوض نمی کرد.

غنی برای ما و شایسته طرز فکر و اندیشه ماست.

الیاس کاتب – آریاتودی

Print Friendly, PDF & Email